تبليغاتX
ستاره باش
ستاره ها- سایت فرزانه معینیان

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:28  توسط فرزانه | 

/* /*]]-->*/

 

«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. 

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط فرزانه | 

به خاطر داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.

۲. وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.

۳. اين سه ميم را از همواره دنبال کن:
.
محبت و احترام به خود را
.
محبت به همگان را
.
مسئوليت پذيري در برابر کارهايي که کرده اي

۴. به خاطر داشته باش دست نيافتن به آنچه ميجويي گاه يک شانس بزرگ است.

۵. اگر مي خواهي قواعد بازي را عوض کني اول قواعد را بياموز.

۶. به خاطر يک مشاجرۀ کوچک، ارتباطي بزرگ را از دست نده.

۷. وقتي دانستي که خطايي مرتکب شده اي، گامهايي را پياپي براي رفع آن خطا بردار.

۸. بخشي از هر روز خود را به تنهايي گذران.

۹. چشمان خود را نسبت به تغييرات بگشا، اما ارزشهاي خود را به سادگي در برابر آنها وانگذار.

۱۰. به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترين پاسخ است.

۱۱. شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بيشتر عمر کردي، با يادآوري زندگي خويش دوباره شادي را تجربه کني...

۱۲. زيرساخت زندگي شما، وجود جوي از محبت و عشق در محيط خانه و خانواده است.

۱۳. در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.

۱۴. دانش خود را با ديگران در ميان گذار؛ اين تنها راه جاودانگي است.

۱۵. با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش.

۱۶. سالي يک بار جايي برو که تا کنون هرگز نرفته اي.

۱۷. بدان که بهترين ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نياز شما به هم سبقت گيرد.

۱۸. وقتي مي خواهي موفقيت خود را ارزيابي کني، ببين چه را از دست داده اي که چنين را به دست آورده اي...

۱۹. در عشق و آشپزي، جسورانه دل را به دريا بزن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:59  توسط فرزانه | 

به خاطر داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.

۲. وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.

۳. اين سه ميم را از همواره دنبال کن:
.
محبت و احترام به خود را
.
محبت به همگان را
.
مسئوليت پذيري در برابر کارهايي که کرده اي

۴. به خاطر داشته باش دست نيافتن به آنچه ميجويي گاه يک شانس بزرگ است.

۵. اگر مي خواهي قواعد بازي را عوض کني اول قواعد را بياموز.

۶. به خاطر يک مشاجرۀ کوچک، ارتباطي بزرگ را از دست نده.

۷. وقتي دانستي که خطايي مرتکب شده اي، گامهايي را پياپي براي رفع آن خطا بردار.

۸. بخشي از هر روز خود را به تنهايي گذران.

۹. چشمان خود را نسبت به تغييرات بگشا، اما ارزشهاي خود را به سادگي در برابر آنها وانگذار.

۱۰. به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترين پاسخ است.

۱۱. شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بيشتر عمر کردي، با يادآوري زندگي خويش دوباره شادي را تجربه کني...

۱۲. زيرساخت زندگي شما، وجود جوي از محبت و عشق در محيط خانه و خانواده است.

۱۳. در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.

۱۴. دانش خود را با ديگران در ميان گذار؛ اين تنها راه جاودانگي است.

۱۵. با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش.

۱۶. سالي يک بار جايي برو که تا کنون هرگز نرفته اي.

۱۷. بدان که بهترين ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نياز شما به هم سبقت گيرد.

۱۸. وقتي مي خواهي موفقيت خود را ارزيابي کني، ببين چه را از دست داده اي که چنين را به دست آورده اي...

۱۹. در عشق و آشپزي، جسورانه دل را به دريا بزن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط فرزانه | 
میر حسین موسوی

 

سید ما این است
راستگوست - با ادب است - با وقار و متین است
مثل پدرم مثل پدرت
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط فرزانه | 

اولین مردمان جهان که نخ به سکه می‌بستند و در داخل تلفن‌های عمومی می‌انداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفن‌های عمومی استفاده کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابه‌های تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجره‌ها را هم باز می‌کنند!
اولین مردمانی که در گروه کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار می‌کنند ولی چیزی در
۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان بودند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:26  توسط فرزانه | 

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:37  توسط فرزانه | 

این نوشته به ایمیل من ارسال شده بود که خیلی جالبه ... شما هم بخونید

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...    از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!    خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد     كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود...    احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و    با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!    خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!!    كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!    شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم!    دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!    همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت :

    " آقای محترم! بفرمایید ! " 

   قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم :  ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟    من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!"  كاغذ

   روگرفتم ...   چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم

   وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود :

 

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط فرزانه | 
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.
روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن.
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!
پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط فرزانه | 
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود

 پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط فرزانه |