![]() |
![]() |
|
| ستاره ها- سایت فرزانه معینیان |
|
دخترک
شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی
داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات
خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:28 توسط فرزانه |
|
|
/* /*]]-->*/
«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط فرزانه |
|
|
به خاطر
داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:59 توسط فرزانه |
|
|
به خاطر
داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:56 توسط فرزانه |
|
|
میر حسین موسوی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط فرزانه |
|
|
اولین مردمان جهان که نخ به سکه میبستند و در داخل تلفنهای عمومی میانداختند، ایرانیان بودند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:26 توسط فرزانه |
|
|
آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط فرزانه |
|
|
این نوشته به ایمیل من ارسال شده بود که خیلی جالبه ... شما هم بخونید یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم... از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده! خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود... احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!! خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!! كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟! همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت : " آقای محترم! بفرمایید ! " قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟ من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم!" كاغذ روگرفتم ... چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود :
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:1 توسط فرزانه |
|
|
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.
پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42 توسط فرزانه |
|
|
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 سالهاشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باز باران
باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست |
| پیوندها |
|
آموزش isa server سایت ماری جووون آموزش ویندوز 2003 آموزش نصب و راه اندازی شبکه |
|
RSS
|
راستگوست - با ادب است - با وقار و متین است
مثل پدرم مثل پدرت