تبليغاتX
ستاره باش
ستاره ها- سایت فرزانه معینیان
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:1  توسط فرزانه | 
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي‌گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:49  توسط فرزانه | 

 

الدانشجو هو موجود عجیب و ذلیل الذی یسکن فی خوابگاه

طعامه شی عجیب  شبیه سنگ و لاجرم نرم تر من ال سنگ ، اسمه الکباب و گاهی الاوقات  اسکاج که اسمه کتلت  او کوکو.

و امله (  ارزویش ) الا زدواج و لم دست نیافتنی و فقط خیال بافتنی.

و اما...............

اقسام الدانشجو :

الاول : عاتل و  الذی فی خواب دائما فی خوابگاه.

الدوما : هو علاف ، و یحمل  شی عجیب بل اسمه سامسونیت و معمولا خالی من کتاب و الدفتر.

فی داخله شانه و حوله و زیر شلوار .

 نوع المتمدن و مد من هذه الکیف ( انما بی نهایت مزخرف ) اسمه کیف کولی ، اکثر نبات ( دختران )

هو لا یدرس ( درس نمیخواند ) و لا یخاب ( نمیخوابد )بل یگوش موسیقیه دائما حتی فی خواب

و سر و کار دائما با شعر و رمان ( علی الخصوص صادق هدایت و فروغ فرخزاد )

ابنا ( پسران ) من هذه القسم یدود سیگار  کثیرا .

 و نوعی بیکار المثل این جانب که الچرت و پرت نوشتاهه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:13  توسط فرزانه | 
لوئیز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار وبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار مند و شش بچه شاد بی غذا مانده اند.
جان کانک هاوس(صاحب مغازه) با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت:« آقا شما را به خدا... به محض اینکه بتوانم پولتان را میاورم.»
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: « ببین خانم چه میخواهند خرید این خانم با من.»
و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:59  توسط فرزانه | 

روزی روزگاری پسرك فقيری زندگی می‌كرد كه برای گذران زندگی و تامين مخارج تحصيلش دستفروشی می‌كرد.از اين خانه به آن خانه می‌رفت تا شايد بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتی برايش باقيمانده است و اين درحالی بود كه شديداً احساس گرسنگی می‌كرد.تصميم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه‌ای را زد.دختر جوان و زيبائی در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد و... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:40  توسط فرزانه | 

روزی یکی از بندگان دوست داشتنی خدا در مسیر برگشت از سر کارش در بزرگراهی شلوغ در حال رانندگی بود و به خدا می اندیشید که ناگاه سکوت غم آلودش را صدای رسایی شکست :  

-
صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟ به چه می اندیشی : مرد، آرام و آهسته و لرزان گفت:

-
خداوندا  از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا من این مسیر دشوار را که هر روز طی می کنم به راحتی و در یک بزرگراه مستقیم رانندگی کنم!!

ازجانب خدای متعال ندا آمد که:

-
بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسيار دوست می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانی که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه  گفت : و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:53  توسط فرزانه | 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه . ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:55  توسط فرزانه | 
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند . در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:59  توسط فرزانه | 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند . اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است .

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!! و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:49  توسط فرزانه |