تبليغاتX
ستاره باش
ستاره ها- سایت فرزانه معینیان
روزی پیرمردی در سایه درختی نشسته بود و استراحت می کرد . ناگاه شخصی از راه رسید و گفت : هی پیرمرد ، مردم شهر تو چگونه هستند ؟ پیرمرد پاسخ داد : مردم شهر تو چه رفتاری دارند ؟ مرد ناشناس گفت : مردم شهر من بداخلاق و مزخرفند  . پیرمرد گفت : مردم اینجا هم همین طور .

چند ساعت بعد سواری از راه رسید و از پیرمرد پرسید : سلام پیرمرد . مردم این شهر چطور هستند ؟ پیرمرد گفت مردان شهر تو چگونه اند ؟ مرد گفت خوب و مهربان . پیرمرد گفت : اینجا هم همین طور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:3  توسط فرزانه | 
توی افسانه هاست که می گن در شبای یلدا قارون در کسوت هیزم شکن به خونه های مردم می یاد و تعدادی از هیزم هاشو به مردم می ده و مردم وقتی می خوابند و صبح بیدار می شن می بینن هیزما تبدیل به زر شدن.  واااااااااااااااااااااای چه فرهنگ قشنگی داریم ما ایرانیا .

يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 

اجداد ما اين شب را تا به صبح به جشن و پايكوبي به گرد آتش ، مي‌پرداختند ، برخواني الوان از ميوه‌هايي چون هندوانه، خربزه، انار، سيب، خرمالو و به مي‌نشستند.
اين ميوه ها هريك بار معنايي نمادين با خود دارد، هندوانه كه قاچ‌هاي مدور مي‌خورد چون خورشيد، يادآور گرماي تابستان و فرونشاندن عطش است.
انار صندوقچه دانه‌هاي مرواريد ، سرخ كه خود نماد تناسل نسل و زايش است و شب چره‌هايي كه با شكستن آن شادي را با خود به همراه مي‌آورد و دمي همه را از حرف زدن باز مي‌دارد.

یلدا با شاهنامه خوونی مشهوره . اونو از دست ندید .

فرزانه معینیان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:9  توسط فرزانه | 
نجار یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم داشت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند . موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند قبل از ورود به خانه ، نجار چند دقیقه در سکوت به درخت خیره شد و سپس دستان خود را به درخت زد و چهره اش دگرگون شد  و بعد از آن خندان وارد خانه گردید .  زن و فرزندانش به دیدنش آمدند و او با خوشرویی آنها را پذیرفت و با دوستش به ایوان رفت و به نوشیدن و تعریف کردن پرداختند . دوستش که از رفتار او و راز درخت متعجب شده بود پرسید : چه چیزی وجود دارد در این رفتار تو . نجار پاسخ داد : این درخت ، درخت مشکلات من است . من در محل کارم مشکلاتی دارم . مشکلاتی که متعلق به من هستند . هرگاه به خانه می آیم مشکلات خود را به شاخه های درخت آویزان می کنم و بدون آنها وارد خانه می شوم . شاد  و خندان . و فردا که می خواهم  دوباره به محل کارم بروم مشکلاتم را از روی شاخه های درخت برمی دارم . گاهی می بینم که مشکلاتم بسیار کم شده اند یا از بین رفته اند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:0  توسط فرزانه | 
دماغش رو عمل کرد .

حالا به جای اون دماغ گنده و زشت یه دماغ کوچیک سربالا داشت .

چند روز بعد از گرسنگی مرد .

چون مادرش بهش چند با ر گفته بود : عمل زیبایی بینی ، مخصوص آدماس نه فیلا .

واقعا بعضی از این داستانای کوتاه زیبا هستند . نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:33  توسط فرزانه | 
می گویند روزی ابلیس به نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ایی انگور در دستش بود و می خورد، ابلیس به او گفت : آیا هیچ کس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ تبدیل کند ؟ فرعون گفت : نه . ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به مروارید تبدیل نمود . فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین بر تو که انقدر استاد و دانا و ماهری  .

پس ابلیس بر گردن فرعون سیلی زد و گفت : مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند ، تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:29  توسط فرزانه | 

توبه من خندیدی

و نمیدانستی                                                                                    

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

                                                                                                   

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                                                                                  

و تو رفتی و هنوز

                                                                         

سالهاست

 در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

                                                                                                             

و من اندیشه کنان

 غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:30  توسط فرزانه | 

زندگی ما حکایت آن یخ فروشی است که در گرمای تابستان یخ می فروخت .. چند ساعتی گذشت . رهگذری دید یخهای او تمام شده پرسید : خریدند تمام شد ؟ یخ فروش دردمندانه گفت : نخریدند تمام شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:16  توسط فرزانه | 

 

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسربا عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:22  توسط فرزانه | 
لبخند ، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، باز زيباست .‏

عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

يك زندگي شاد از يك فكر آرام سر چشمه مي گيرد.خوشبختي در درون ماست .در مغز و در فكر ماست.خوشبختي در اجسام مادي يا تجربيات نيست بلكه در لذت بردن از افكار و احساساتمان است

راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام)

کانت : چنان رفتار کن که رفتارت قانون کلی باشد .

چارلی چاپلین : خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر

آلبرت انيشتين مي گويد: تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست : فرو افتادن در عشق

 برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت
 
با سپاس فرزانه معینیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:44  توسط فرزانه | 

 

baby and stork

زن و شوهری  بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر میبردند ..با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما بی نتیجه ..تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند و پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند   -او در جواب اون زوج گفت ناراخت نباشید من مطمئنم که خداوند دعا های شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود .. در حال حاضر من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم ..قول میدم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای اسنجابت دعای شما شمعی روشن کنم زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند . کشیش نیز  قبل از این که اون جا رو ترک کنه ..بازگشت و گفت : من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل میشه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد...اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید ..ولی قول میدم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام. 15 سال گذشت و کشیش به شهرش بازگشت . یه نیمروز  تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکردد - یادش افتاد به قولی که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد ...و رسید به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده ودند ..زنگ در را به صدا در آورد صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود ..خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلو غی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود  .

baby with hammerکشیش گفت :فرزندم ..میبینم که دعاهاتون مستجاب شده ..حالا به من بگو شوهرتون کجاست ..تا به اون هم  به خاطر این معجزه تبریک بگم زن مایوسانه جواب داد :اون نیست ..همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد  کشیش پرسید:شهر رم؟؟؟آخه واسه چی رفته رم؟؟ رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین... خاموشش کنه baby face

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:1  توسط فرزانه | 
 

قطار مي رود

    تو مي روي

    تمام ايستگاه مي رود

    و من چقدر ساده ام

    که سال هاي سال

    در انتظار تو

    کنار اين قطار رفته ايستاده ام

    و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...

 ممنونم از همه کسانی که نظراتشون رو برای من می فرستند . خصوصا نظرات سازنده . من تمایلی به اعلام نظر ندارم و هر چی که حتی برای لحظه ایی من رو به فکر فرو می بره برای دیگران هم می نویسم تا شاید برای دیگران هم تفکر برانگیز باشه . باز هم از نظرات سازنده شما ممنونم . با تشکر . فرزانه معینیان

                                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:50  توسط فرزانه | 
فقط يک چيز مي دانم ، و آن اينکه چيزي نمي دانم .‏ سقراط

هرگز کسي را نااميد نکنيد ، شايد اميد او همه دارايي اش باشد .‏ جکسون براون


‏بر بلندي کوهها نمي توان غالب شد ، مگر از طريق جاده هاي پيچ در پيچ .‏ گوته

وقتي پول حرف مي زند ، حقيقت سکوت مي کند

‏وصال، آغاز هجران است . ‏ژاپني

انسان آفريننده سرنوشت خويش است .‏ زرتشت

‏معناي « همه چيز دانستن » هيچ چيز ندانستن است .‏ ايتاليائي

هياهوي کودکاني که از مدرسه باز ميگردند ، زيباترين موسيقي دنياست .‏ بوبن

‏انسانيت به ظاهر نيست ، بلکه به باطن است .‏ تولستوي

هميشه به ياد داشته باشيد که مهم ترين چيز در کار و روابط خانوادگي صداقت است .‏ براون

‏از سرزنش ديگران اجتناب کنيد و مسئوليت کارهايتان را شخصاً به عهده بگيريد .‏

 هر چه قفس تنگ تر باشد ، آزادي شيرين تر به نظر مي رسد .‏ آلماني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:51  توسط فرزانه | 
من نمیدانم
و همین سخت مرا می آزارد
که چرا انسان
این دانا
در تکاپوهایش
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد
!که هنوز مهربانی را نشناخته است
و نمیداند در یک لبخند
چه شگفتیهایی پنهان است
من بر آنم که در این دنیا
"خوب بودن"
به خدا سهل ترین کارهاست
و نمیدانم
!که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
وهمین درد مرا سخت می آزارد
فریدون مشیری
 
گاهی اگر خودت رو خوب ببینی و دیگرون رو .... خوب می تونی بفهمی که چقدر خوبی یا چقدر بد !!!!!
 
فرزانه معینیان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:24  توسط فرزانه | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:12  توسط فرزانه | 

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.    مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:43  توسط فرزانه | 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:32  توسط فرزانه | 
يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه ای  دو قسمت کرد .تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر که غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه - ماهی کوچیکه  بود.ماهی  کوچکتر که تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي کوچک  بارها و بارها به طرفش حمله مي
کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا  مي کرد .بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي کوچيک منصرف شد. او باور کرده بودکه رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر
اکواريوم نگذاشت .میدانيد چرا؟ 
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار
شيشه اي ساخته بود. يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر
بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود د يوار.
باورش به ناتواني .

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنيم، کلي ديوار شيشه اي پيدا مي
کنيم که نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن
و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:28  توسط فرزانه | 
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو . بلکه برای شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

اگر کسی تو را آن طور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد همه دنیا هستی.

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند مگذران

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بدین ترتیب وقتی یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی.

به چیزی که گذشت غم مخور , به چیزی که پس از آن خواهد آمد لبخند بزن

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی , قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و توقع داشته باشی که او تو را بشناسد.

زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار. بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که توقع نداری

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:17  توسط فرزانه | 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت ناگهان ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:37  توسط فرزانه | 
براي لذت بردن از زندگی کافيه کمی احمق باشي    "شکسپير"

من مثبت انديشم بنابراين نقشه ي گنج در چنگ من است

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن.
چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه

انسان هنگامي كه ميل به اوج‌گرفتن را حس مي‌كند، هرگز راضي نمي‌شود لنگان‌لنگان راه برود.
"هلن كلر

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:29  توسط فرزانه | 
وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها همه جا شناور بودند آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند .روزي همه ي فضائل و تباهي ها خسته تروکسل تر از هميشه دور هم جمع شدند ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت بياييد قايم باشک بازي کنيم همه از اين پيشنهاد شاد شدند ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس دلش نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند ديوانگي کنار درختي چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن.

 لطافت خودش را به شاخه ي ماه آويزان کرد,خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد,اصالت در ميان ابرها مخفي گشت,هوس به مرکز زمين رفت,دروغ گفت:من زير سنگي پنهان مي شوم اما دروغ گفت و به ته دريا رفت,طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود و هنوز ديوانگي مشغول شمردن بود:هفتاد و نه, هشتاد....

 همه پنهان شدند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد تعجبي هم ندارد چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد97 ,98....

 هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پشت يک بوته گل رز پنهان شد ديوانگي فرياد زد دارم ميام اولين کسي رو که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبليش آمده بود جايي پنهان شود بعد لطافت را يافت که به شاخه ي ماه آويزان بود.

 دروغ ته چاه,هوس در مرکز زمين يکي يکي همه را پيدا کرد جز عشق او از يافتن عشق نا اميد شده بود حسادت در گوشهايش زمزمه کرد فقط بايد عشق را پيدا کني او پشت بوته ي گل رز است ديوانگي شاخه اي را از درخت کند و با شدت زياد آن را در بوته ي گل رز فرو کرد و اين کار را دوباره و دوباره....تکرار کرد تا با صداي ناله متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند عشق کور شده بود.

 ديوانگي گفت:من چه کردم؟چگونه مي توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري کني راهنماي من شو .

 و اينگونه است که از آن به بعد عشق کور شد و ديوانگي همواره درکناره او ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:57  توسط فرزانه | 
می گویند : *مریلین مونرو * یک وقتی نامه ای نوشت به* آلبرت انیشتین*  که فکرش را بکن که اگر من وتو ازدواج کنیم  بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری میشوند.

آقای انیشتین هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم  واقعاْ هم چه غوغایی می شود ولی این یک روی سکه است فکر این را هم بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:47  توسط فرزانه | 
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد،اما من به اين کوچکی وبدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياری از فرشتگان،من يکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:37  توسط فرزانه |