تبليغاتX
ستاره باش
ستاره ها- سایت فرزانه معینیان
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به بیستا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به
۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵
تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناس!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري دارند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:55  توسط فرزانه | 
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد   آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:  "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید .
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار  : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

.
من از این نمونه مشکل بالایی توی کارم زیاد دارم . البته دارم تلاش می کنم کارمو عوض کنم . اگه خدا کمک کنه .



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:47  توسط فرزانه | 

                        

                                                        

                                                                                             

گاهی غمگین می شوم . آنقدر نگران این دوردست غریب که انگار آتش کربلا همین جا سلول سلول وجودم را می سوزاند . از هر آنچه که از محرم در یاد دارم تا به اکنون امام حسین را فردی مظلوم مستاصل و گرفتار معرفی کرده اند . می اندیشم که حسین علیه السلام با پای خویش قدم در کربلا نهاد - خود از پایان راه و شهادت خبر داد - خود خواست بماند و خود نوید آزادگی داد . چنین شخصیتی چرا باید مظلوم باشد . سردار سپاه کربلا حضرت امام حسین یک مرد دلاور یک امام آگاه و یک سردار جنگ فداکار بود که برای ثانیه ثانیه حضورش برنامه ایی جامع و از پیش تعیین شده داشت . وی نیاز به افسانه سرایی و شعاری کردن شرح حالش ندارد . ۷۲ سردار مردانه جنگیدند . بانوی کربلا با عشق از عشق کربلایی اش سخن گفت و .... که نیازی به شرح افسانه های غریب که امام را آنچنین نشان دهد نیست . او برای دفاع از دین رفت و راهش را خوباز لحاظ مهندسی شناخته بود. او یک مهندس شهادت شناس بود که برای رسیدن به اوج این عروج، برترین و سخت ترین راه -که قطعا هیچ کدام از ماآدمکهای مدعی حتی به آن فکر نمی کنیم و از آن می ترسیم و در این آشفته بازار سیاست درونی مان از کنارش عبور می کنیم و حق را نادیده می گیریم ...  - را انتخاب نمود .

و فکر می کنم

آنچنان که فیلم ۳۰۰ - ولو به دروغ - نبرد چند اسپارتی را با چند هزار پارسی چنان نشان دادند و هنوز به آن افتخار می کنند که گویی ناجوانمردانه ترین جنگ تاریخ آن بوده و ما پارسیان متمدن را به چهره های وحشتناک نشان می دهند و هزار فریب و تحریف مسلم تاریخ را نادیده می گیرند  و آنگاه ما عاشق راه او نابحق ترین  نبرد غیر عادلانه  تاریخ را نشان نداده و در پستوی خانه و مساجد و نهایتا خیابانها مخفی می کنیم و هرگز او را جهانی نکرده ایم . نبرد نامردانی که با فرزند زهرا چنان کردند . با عاشقانی چون حضرت عباس - حضرت اکبر و حر و... که با جسارت جنگیدند و به نص صریح تاریخ دشمنان را به حیرت واداشتند . نه آنها مظلوم نبودند و دلاورانه جنگیدند که به هدف خویش ایمان داشتند . آنها تا آخرین نفر سربلند جنگیدند و پیروز شدند و تاریخ این را خوب می داند که عاشقانش هنوز در محرم با افتخار به یاد آنها عزاداری می کنند .

نازم به خورشیدی که در شام غریبان

قران به لب با خیمه ها با ماه می رفت

حتی سر بی پیکر لبریز خونش

یک خیمه بالاتر ز دشمن راه می رفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:31  توسط فرزانه | 
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده :

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و آنگاه تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 7:56  توسط فرزانه | 
به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهي، گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.

دالای لاما

 سعی کن در زندگیت مثل زودپز باشی ! یعنی در اوج جوش آوردن , سوت بزنی

محبت ساده ترین کلام و قدرتمندترین ابزار در دنیا است. مهاتما گاندی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 7:52  توسط فرزانه | 

و

از اهالی امروز بود و

با تمام افقهای باز نسبت داشت 

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت .

ولی نشد که روبروی کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنهاییم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:11  توسط فرزانه | 
نیست رنگی که بگوید با من

                                 اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآِد از دل :

                               وای این شب چقدر تاریک است .

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

                                   مثل این  است که شب نمناک است

                                     دیگران را هم غمی هست به دل

                                  غم من لیک غمی غمناک است .

*******************************************************

من مسلمانم                    قبله ام یک گل سرخ

          جانمازم چشمه                                    مهرم نور

                                       دشت سجاده من .

کودکی دیدم ، ماه را بو می کرد

بره ای را دیدم ، بادبادک می خورد .

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری را دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : شما .

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست .

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد . چشمها را باید شست . جور دیگر باید دید .

لب دریا برویم

تور را درآب بیاندازیم

و بگیریم طراوت از آّب

کار ما شاید این باشد

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت برویم .  

*********************************************************

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:19  توسط فرزانه | 
بهترین خبر همین حضور تو

خبر حادثه عبور تو

پخش یک گزارش از خنده تو

بغض تو پرواز پر کنده تو

تو فقط مبارک و خوش خبری

از همه گلخونه ها تازه تری

تو فقط حادثه ایی خجسته ای

که غریبانه به گل نشسته ای.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:48  توسط فرزانه | 
جیر جیرک به خرس گفت دوستت دارم. خرس گفت الان وقت خواب زمستونیمه بعد صحبت میکنیم . خرس رفت و گرفت  خوابید. ولی نمیدونست که عمر جیرجیرک فقط 3روزه .

 

هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد.

 

ديگران را ببخش، نه به خاطر اينكه آنها سزاوار بخششند. به اين خاطر كه تو سزاوار آرامشي  زرتشت

 اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:44  توسط فرزانه | 
ماه گذشته سازمان ملل ، یک نظر سنجی جهانی انجام داد که در آن تنها یک سوال پرسیده شده بود :

لطفا عقیده خود را صادقانه درباره راه حل مشکل کمبود غذا در بقیه جاهای دنیا بگویید ؟

نتیجه نظر سنجی یک آبروریزی تمام عیار از آب در آمد . می دانید چرا ؟

به دلیل اینکه :

- در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه .

-در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه .

-در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه .

-در چین کسی نمی دانست عقیده یعنی چه .

-در خاورمیانه کسی نمی دانست راه حل یعنی چه .

-در آمریکای جنوبی کسی نمی دانست لطفا یعنی چه .

و در ایالت متحده کسی نمی دانست بقیه جاهای دنیا یعنی چه .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 16:30  توسط فرزانه | 

 راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده! راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، آشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت:  خشم تو نشانه ای از جهنم است. سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: این هم نشانه بهشت!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 16:8  توسط فرزانه | 

روزی زنی جهت خرید سال نو از منزل کوچکش بیرون اومد ..در حیات خانه متوجه 3 تا پیرمرد شد که ریشهای سفید و بلندی داشتن و تو حیاط جلویی خونه اش ایستاده بودند ..

خانومه اونا رو نمیشناخت ..پس به اونا گفت من شما رو نمیشناسم ولی حتما گرسنه اید .بیاین تو و چیزی بخورین ..
اونا پرسیدن ..آیا آقای خونه متزل نشریف دارن

خانومه جواب داد :خیر ..اون رفته بیرون ..اونا جواب دادن :پس ما نمیتونیم بیاییم تو .. وقتی که شب همسر اون خانوم به خونه اومد ..زن ماجرا رو واسه شوهرش تعریف کرد .

مرد گفت:خوب الان برو بهشون بگو که من اومدم خونه و ازشون دعوت کن که بیان تو ...زن هم رفت و از اونا درخواست کرد که داخل شن .. 

اونا جواب دادن :ما نمیتونیم همگی با هم داخل بشیم زن پرسید :چرا؟
یکی از پیرمردا   به یکی دیگه از دوستاش اشاره کرد و گفت :اسم اون ثروت هست ..

و به دیگری اشاره کرد و گفت:و اسم اون موفقیت هست  و خودمم عشق هستم .حالا وارد منزل بشین و با اقای خونه مشورت کنین که شما کدومیک از ماها  رو  دوست دارین که وارد خونه تون بشیم؟؟؟


زن وارد خونه شد و به شوهرش جریان رو گفت.مرد بسیار خوشحال شد و گفت..چه خوب ..پس برو از ثروت دعوت کن که بیاد
تو و زندگیمون رو غرق رفاه و ثروت بکنه .

همسرش باهاش موافق نبود و گفت:چرا از موفقیت دعوت نکنیم که بیاد تو؟؟عروسشون که گوشه ای از خونه داشت به صحبت های اونا گوش میکرد یهو پرید وسط بحث و گفت :به نظر من بهتر نیست  که از
عشق دعوت کنین که داخل خونه بشه؟؟؟اونوقته که خونه مون پر از محبت و عشق و صمیمت خواهد شد .

مرد به همسرش گفت:بزار نصیحت عروسمون  رو گوش کنیم و محبت و عشق رو مهمون خونه مون کنیم .. زن از خونه بیرون رفت و از اون سه تا پیرمرد  درخواست کرد :هر کدوم از شما که  عشق هست ؟؟خو اهش میکنم

بیاد منزلمون  و مهمون ما باشه .. عشق بلند شد و به طرف خونه حرکت کرد ..دو نفر دیگه هم دنبالش اومدن ..زن تعجب زده پرسید ؟ثروت و موفقیت؟شما دیگه کجا میاین ؟من فقط از عشق دعوت کردم که بیاد تو ..

اونا همگی با هم حواب دادن :اگه شما ثروت یا موفقیت رو دعوت میکردین ..اون دوتای دیگه از ماها باید بیرون میموندیم
ولی وقتی که شما عشق و محبت رو به حونه تون دعوت کردین هر جا که محبت باشه ..ما هم به دنبالش میریم

هر جا که عشق هست ..رفاه و موفقیت هم هست


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:44  توسط فرزانه | 
 

قبل از اینکه اخم کنی ، مطمئن باش هیچ راهی برای خندیدن نیست .

 

تاریخ به ثبت رسانده که بزرگترین رویدادهای دوران گذار ، نه بخاطر هیاهوی مردم مردم بد ، بلکه

نتیجه سکوت مردم خوب بوده است .

گاهي آنقدر غرق آرزوهايت مي شوي
که نمي فهمي خودت آرزوي کسي ديگر هستي

از لباس کهنه ات خجالت نکش . از افکار کهنده ات شرمنده باش .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:14  توسط فرزانه | 
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد ،

 به یاد من باش

که من همیشه به یاد توام

از طرف بهترین دوست تو

خدا

                                              سوره بقره . آیه ۱۵۲

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:11  توسط فرزانه | 
در زمان حکومت حضرت سليمان (ع) مردي ساده انديش در حالي که سخت ترسيده و وحشت کرده بود و چهره اش زرد و لبهايش کبود شده بود به سراي سليمان (ع) پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: اي سليمان به من پناه بده سليمان به او گفت چه شده ؟ او عرض کرد عزرائيل با خشم به من نگاه کرد وحشت کردم از شما تقاضاي عاجزانه دارم که به باد فرمان دهي که مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائيل رهايي يابم. سليمان به تقاضاي او توجه کرد.
روز بعد سليمان (ع) عزرائيل را ديد و گفت چرا به اين بينوا با ديده خشم آلود نگاه کردي که از وطن آواره و بي خانمان شد. عزرائيل گفت : خداوند فرموده بود که من جان او را در هندوستان قبض کنم و چون او را در اين جا ديدم از اين رو در فکر فرو رفتم و حيران شدم با تعجب گفتم اگر او داراي صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز کند به آنجا نمي رسد.
به هندوستان رفتم و ديدم او آنجا است و در نتيجه جانش را گرفتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:14  توسط فرزانه | 
سلام

کریسمس مبارک

به همه هموطنان مسیحی و همه جهانیان سال نو میلادی رو تبریک می گم . سال خوبی داشته باشید .

فرزانه معینیان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:54  توسط فرزانه | 
من قدرت خواستم و خداوند مشکلاتی بر سر راه من قرار داد تا قوی باشم .

من دانایی خواستم و خداوند مسائلی به من داد تا حل کنم .

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم .

من جرات خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم گذاشت تا بر آنها غلبه کنم .

من عشق خواستم و خداوند کسانی را بر سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم .

من محبت می خواستم و خداوند فرصتهایی برای محبت برایم بوجود آورد .

من به هرچه می خواستم نرسیدم اما به هرچه نیاز داشتم رسیدم .

بدون ترس زندگی کن .

با مشکلات روبرو شو و بدان که می توانی بر همه آنها غلبه کنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:51  توسط فرزانه | 
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای رهایی از پیله خیره ماند .سپس فعالیت پروانه برای آزادی متوقف شد و به نظر رسید او تمام انرژی و فعالیت خود را انجام داده و دیگر ناامید شده است .آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با کمک قیچی پیله را باز نمود .پروانه به راحتی و سادگی از پیله خارج شد اما بدنش نحیف و بالهایش چروک بود .آن شخص باز هم نظاره گر پروانه بود چون  انتظار داشت بالهای پروانه باز - گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند . هیچ اتفاقی نیافتاد و پروانه در تمام عمر کوتاهش به خزیدن مشغول گشت و فلج شد و هرگز نتوانست پرواز کند .

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نتوانسته بود بفهمد که محبوبیت پیله و تلاش برای رهایی از آن راهی بود که خداوند برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه قرار داده بود تا پروانه بتواند بعد از خروج از پیله پرواز کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:33  توسط فرزانه | 

حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:21  توسط فرزانه | 
بی نهایت از مرگ بی نظیر بوتو ناراحت شدم که شاید حتی  شوکه گشتم . من این زن را فرای مسائل سیاسی - فرای چهره دوست داشتنی و شرقی اش - فرای حس زن بودن اشتراکیمان و فرای احساس خاص به مادر ایرانی اش دوست داشتم . در انتهای نگاه این بانوی بزرگ قدرت نبود اما تفکر حضور چشمگیری داشت .  شخصی که جهان را مجبور به اندیشه در مورد نگرشی تازه به دنیای اسلام کرد  . خانمی که پاکستان را دچار زلزله کرد و بی شک و بدون تردید قلب تمام کسانی را که حتی یکبار از میان توده رسانه ها و  انباشت خبرهای جهان خوب یا بد نامش را شنیده بودند نیز دچار زلزله نمود . لازم نبود اورا دوست می داشتی یا دشمنش بودی  اما نگرانش می شدی . بی نظیر بوتو هرچه بود پدیده بود . ترور  بی نظیر بوتو چهره بسیار زشتی بر چهره تاریخ پاکستان زد . مهم نیست که چه کسی چه القاعده عرب چه طالبان محلی چه پرویز مشرف و چه طرفداران ارتشی ضیا الدین حق او را ترور کردند . مهم اینست که این زن مسلمان در دل تمام افراطیون لرزه ایجاد کرد . از نظر من اورا نکشتند اورا خاموش کردند .او بی نظیر بود .

فرزانه معینیان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:55  توسط فرزانه | 

سیرک

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟ متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ? ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:39  توسط فرزانه | 

برخي از محققان معتقدند روز كريسمس برگرفته از جشن يلداي ايراني است كه نماد پايان دوران تاريكي و ورود به جهان مهر و روشنايي قلمداد مي‌شود.

به گزارش فارس، مسيحيان بر سر تاريخ تولد حضرت عيسي(ع) اختلاف نظر دارند، با اين حال 25 دسامبر (سوم دي) به عنوان روز تولد مسيح در ميان اكثر پيروانش جشن گرفته مي‌شود.

روز كريسمس به روايتي 3 دي و به روايتي ديگر 16 دي است.


آداب و رسوم كريسمس نيز در طول زمان دچار دگرگوني‌هاي بسيار شده است به‌گونه‌اي كه مي‌گويند هديه‌دادن و شيريني‌هاي متنوع و رنگارنگ آن در قرن نوزدهم ميلادي توسط تاجران يهودي در اروپا رايج شد.

عده بسياري نيز معتقدند كه «بابانوئل»، شخصيت افسانه‌اي كه مسيحيان را در ايام كريسمس با هداياي خود، خوشحال مي‌سازد، در واقع از «عمو نوروز» ايراني الهام گرفته و در ابتدا، لباسي سبز بر تن داشته است.

حضرت عيسي (ع) از پيامبران اولوالعزم است كه نام و سرگذشت‌اش در قرآن مجيد ذكر شده است.

خداوند متعال با قدرت لايزال خود، وي را بدون پدر در رحم مادرش مريم، كه در زهد و پاكدامني شهرت بسيار داشت، قرار داد. پس از تولد در گهواره لب به سخن گشود و فرمود: من بنده خدا هستم و خداوند به من كتاب داده و مرا به پيامبري برگزيده است.

حضرت عيسي با پشتكار دين الهي را تبليغ مي‌كرد. او به هر شهر و دياري كه مي‌رسيد بيماران، كران و كوران را شفا مي‌داد. ولي جمعي از يهوديان متعصب، با وي سخت دشمني كردند و تصميم گرفتند با كمك پادشاه وقت او را به صليب بكشند. اما آن حضرت به امر خداوند به آسمان‌ها عروج كرد و شخص ديگري را كه به قدرت خداوند شبيه آن حضرت شد به جاي ايشان به صليب كشيدند.

بقره، آل‌عمران، نساء، مايده، انعام، توبه، مريم، مؤمنون، احزاب، شوري، زخرف، حديد و صف، سوره‌هايي هستند كه در آن نام عيسي يا مسيح يا ابن مريم ذكر شده است

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:52  توسط فرزانه | 
در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینكه عكس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایی مخفی كرد
بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند
بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد و حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت . نزدیك غروب ، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسانها باشد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:38  توسط فرزانه | 


روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:35  توسط فرزانه |