![]() |
![]() |
|
| ستاره ها- سایت فرزانه معینیان |
|
شاه عباس از وزير خود پرسيد:"امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:10 توسط فرزانه |
|
|
آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود . دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه - قدرت زن . متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشیم پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:46 توسط فرزانه |
|
|
ممکن است
کشاورزي بود که تنها يک اسب براي کشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:6 توسط فرزانه |
|
|
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟ عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط فرزانه |
|
|
سه آمريکايي و سه ايراني
اين داستان طنز زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد، را دوست عزيز بهزاد حيدري براي من اي ميل کرده بود. اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است. سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:28 توسط فرزانه |
|
|
چهار تا دوست که 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو ميبينند و شروع ميکنند در مورد زندگيهاشون براي همديگه تعريف کردن. بعد از يه مدت يکي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو ميکشونند به تعريف از فرزندانشون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:26 توسط فرزانه |
|
|
سلام
امید که همیشه شاداب باشین آنیتا جان دوست عزیزم چی شده ؟ من درست و حسابی متوجه نشدم اما می تونی به من ایمیل بزنی و با هم کمی دردودل کنیم فعلا این دسته گل تقدیم به تو
یادت باشه آدمایی که غم و یا آرزویی ندارن چیز زیادی هم برای از دست دادن یا دوست داشتن ندارن .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:23 توسط فرزانه |
|
|
آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند
آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند
آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند
آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:19 توسط فرزانه |
|
|
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است. تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود. اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود. پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد : " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:14 توسط فرزانه |
|
|
گالکسی واقعا ممنونم که همیشه انقدر مهربانانه و بدون توقع برای من پیام می گذاری .
خیلی دل بزرگی داری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:24 توسط فرزانه |
|
|
روزي جهت انجام آزمايش 10 ميمون را درون يک قفس بزرگ مي اندازند که امکان بالا رفتن از ديواره براي هيچ يک از آنها مهيا نبود و در سقف موزهايي قرار داشت و تنها راه ارتباطي به سقف يک نردبان بود . ميمون ها در بدو ورود ابتدا هيجان زده به اطراف مي رفتند ولي بعد از مدتي که آرام شدند متوجه موزها شدند و همه به سمت نردبان يورش بردند و از آن بالا رفتند غافل از اينکه روي پله پنجم اين نردبان سيستم به خصوصي کار گذاشته شده بود که با فشار روي آن از سقف آب سرد پائين مي ريخت . بدين ترتيب به محض اينکه پاي اولين ميمون به پله پنجم رسيد آب بسيار سرد بر روي ميمونها ريخت و ميمونها وحشت زده به اين طرف و آن طرف مي دويدند زيرا نمي دانستند چه شده است . پس از مدتي که دوباره آرام شدند به سمت نردبان يورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت ميمونها.
از آزمايش پنجم به بعد پروسه حساس به فشار پله پنجم نردبان حذف شده بود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:11 توسط فرزانه |
|
|
سلام امروز تولدم هست . ایشالله هر چی از عمرم می گذره با شما دوستانم باشم هر سال وقتی تولدم میشه یه نگاه به گذشته می ندازم بعد دلم می گیره . اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد ورنه همه بی حاصلی و بی خبری بود
بازم مرسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط فرزانه |
|
|
جوانی در آرزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود.
كشاورز گفت: "برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان پذیرفت. در اولین طویله كه بزرگترین در بود باز شد. باور كردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی كه در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم اش به زمین كوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله كه كوچكتر از قبلی بود، باز شد. گاوی كوچكتر كه با سرعت حركت كرد. جوان پیش خودش گفت: "منطق می گوید این را ولش كن چون گاو بعدی كوچكتر است و این ارزش جنگیدن را ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور كه فكر می كرد ضعیف ترین و كوچكترین گاوی بود كه در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دست اش را دراز كرد تا دم گاو را بگیرد[...] اما [...] گاو دم نداشت!!!! نتیجه: زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن به دهیم ممكن است كه دیگر هیچ وقت نصیب مان نشوند. از این رو سعی كنید همیشه اولین شانس را امتحان ک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:44 توسط فرزانه |
|
|
سال ها پیش زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد دریکی از غارهای این منطقه زندگی می کرد . در آن دوره ویسکوز فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی اش راهزنان گریزان از عدالت ، قاچاقچی ها ، روسپی ها ، ماجرا جویانی که در جست و جوی همدست به این جا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استبراحت می کردند شریرترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی تحمیلی می کرد که هنوز اصرارداشتند شرافت مندانه زندگی کنند یک روز ساون از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از از خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد آحاب خندیدو گفت نمی دانی من قاتل ام ؟ که تاکنون سر آرم های زیادی را در زمن هام بریده ام ؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد ؟ ساون پاسخ داد می دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم آحاب از شهرت قریس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت جایی برای خواب به ساون نشان دار و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت ساون پس از این که چند لحظه او را تماشا کرد چشم هاش را بست و خوابید آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد صبح وقتی ساون بیدار شد اورا اشک ریزان کنار خود دید احاب گفت : نه از من ترسیدی و نه درباره ام قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهم تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم پس من هم چنین کردم می گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه آحاب ، آحاب شرع کرده بود به تیز کردن خنجرش . از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است ، تصمیم گرفت از را به مبارزه بطلبد و پرسید اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میاید ، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست قدیس جواب داد : نه . اما می توانم خودم را مهار کنم آحاب دوباره پرسید : و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری و در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی ؟ قدیس گفت : نه . اما می توانم خودم را مهار کنم آحاب دوباره پرسید : اگر دو برادر سراغت بیایند ، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند ، می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی ؟ قدیس پاسخ داد:هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:42 توسط فرزانه |
|
|
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد ! در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود . در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید. در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد! در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است! قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم. اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود. حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند. فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:34 توسط فرزانه |
|
|
الکساندر فلمينگ
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:32 توسط فرزانه |
|
|
راز عشق در تواضع است.
راز عشق در احترام متقابل است. راز عشق در این است که به یک دیگر سخت نگیرید. عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنید راز عشق در خوش مشربی است راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق، یعنی تفکر را از یاد نبری راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی راز عشق دراین است که از یک دیگر انتظارات بی جا نداشته باشید، راز عشق در این است که شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی حبس نکنی راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است.. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی راز عشق در آرامش است، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود راز عشق در این است که در وجود یک دیگر عاشق خدا باشید راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی راز عشق در این است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است. نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ساز، نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند راز عشق در این است که در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید راز عشق در استواری است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:14 توسط فرزانه |
|
|
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک) او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق ميكند كه به او پول بدهند . ------------ --------- --------- --------- --------- -- او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی � یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
�اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.� |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:0 توسط فرزانه |
|
|
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟' من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:20 توسط فرزانه |
|
|
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:15 توسط فرزانه |
|
|
چرا مادرت را اذيت کردي
روزي ملا از بازار يک گوسفند خريد در راه دزدي طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسيد ناگهان ديد که گوسفندش تبديل به جواني شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذيت کرده بودم او هم مرا نفرين کرد من گوسفند شدم ولي چون صاحبم مرد خوبي بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالي ندارد برو ولي يادت باشد که ديگر مادرت را اذيت نکني!روز بعد که ملا براي خريد به بازار فته بود گوسفندش را آنجا ديد. گوش او را گرفت و گفت اي پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردي تا دوباره نفرينت کند و گوسفند شوي!؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:13 توسط فرزانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:8 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باز باران
باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست |
| پیوندها |
|
آموزش isa server سایت ماری جووون آموزش ویندوز 2003 آموزش نصب و راه اندازی شبکه |
|
RSS
|